انسان مذهب را می سازد و مذهب انسان را نمی سازد!
همین که عبادت در پیشگاه خدا رد شود،شکل این جهانی گناه بی اعتبار می شود.انسان،که در واقعیت خیالی ملکوت ابر انسانی را می جست و تنها نقشی از خویشتن را در آن می یافت،دیگر حاضر نیست در جایی که واقعیت راستین خود را می جوید و باید بجوید؛تنها نمودی از خویشتن یعنی موجودی نا انسان را بیابد.
بنیان نقد غیر مذهبی این است:
انسان مذهب را می سازد و مذهب انسان را نمی سازد.در حقیقت مذهب خود آگاهی و آگاهی از خود انسانی است که یا هنوز خود را نیافته و یا خود را باز گم کرده است.اما انسان موجود انتزاعی نیست که بیرون از این جهان آرمیده باشد.انسان،جهان انسان،دولت و جامعه است.این دولت و این جامعه مذهب را می آفرینند؛مذهبی که آگاهی وارونه از جهان انسان است،چرا که آن ها جهانی وارونه هستند.
مذهب نظریه ی عام این جهان،دانشنامه ی فشرده و منطق آن به شکلی مردم پسند است.مایه افتخار معنوی آن،شور و شوق آن،جواز اخلاقی آن،مکمل پر ابهت آن،بنیان جهان شمول تسلی و توجیه آن است.
مذهب تحقق خیالی جوهر انسان است،چرا که جوهر انسان واقعیت حقیقی ندارد.بنابراین مبارزه با مذهب مبارزه ی غیر مستقیم با جهانی است که مذهب رایحه معنوی ان است.
رنج مذهبی،هم بیان رنج واقعی و هم اعتراض بر ضد آن است.مذهب آه مخلوق ستم دیده،احساس جهانی بی احساس،و جان اوضاعی بی جان است.
مذهب افیون مردم است.
الغای مذهب به عنوان سعادت خیالی مردم،طلب سعادتی واقعی برای آنان است.طلبِ دست برداشتن از توهم درباره ی اوضاع موجود،همانا طلب دست برداشتن از اوضاعی است که نیاز به توهم دارد.پس،نقد مذهب نطفه ی نقد جهان پر درد است که مذهب هاله مقدس آن است.
نقد،گل های خیالی زنجیرها را از آن رو برنچیده است که انسان این زنجیرها را بدون خیال پروری یا تسلی تاب آورد،بلکه از آن رو چنین کرده که زنجیرها را بگسلد و گل های زنده برچیند.نقد مذهب،توهم را از انسان می زداید تا شاید او چون انسانی توهم زدوده و با خردی باز یافته بیندیشد،عمل کند،و واقعیت خویش را سامان دهد،تا شاید چون خورشید راستین،خود گرد خویش بگردد.مذهب صرفا خورشید موهومی است که انسان تا زمانی که گرد خویشتن نمی چرخد،گرد او می چرخد.
پس،حال که آن جهان حقیقت ندارد،وظیفه تاریخ اثبات حقیقت این جهان است.همین که شکل مقدس از خود بیگانگی آشکار شد،وظیفه ی بی درنگ فلسفه که در خدمت تاریخ است،آشکار ساختن از خودبیگانگی در اشکال نامقدس آن است.به این سان نقد زمین،نقد مذهب به نقد حقوق و نقد الهیات به نقد سیاست تبدیل می شود.
(کارل مارکس-
درباره مسئله یهود،گامی در نقد فلسفه حق هگل
ترجمه: دکتر مرتضی محیط

